" أَعوُذ بِالله مِن شرِّ نَفسی"
پیش.نوشت : بنال ای دل که یـارم زار و خسته به پشت پرده غیبت نشـسته
بنال ای دل به هرصبح و به هرشام چو تـنـها اشـک ریزد آن دلـآرام
اینجا تهران است ، ظهر روز دهم ...
سرخی ناخن های دخترکان سیاهپوش مثل تیر در چشمت فرو می رود! صدای شکستن تخمه آن زوج جوان در کنار خیابان گوشت را می خراشد! برق لبهای آن پیرزنی که با عصا راه می رود متعجب می کند تورا ! چفیه های حلقه شده به گردن آنهایی که سرورویشان به هفتاد رنگ زینت داده شده ، از همه تاسف بارتر است !
اینجا تهران است ... ظهر روز دهم ...
سر خیابان انبوهی از دختران ایستاده اند. سرگرم موبایل های رنگارنگ و چشم به راه رسیدن دسته های عزاداری ... صدای خنده آنانی که از داغ کمرشکن عاشورا یک شال عزا و یک دست لباس سیاه به نشانه دارند ، سکوت خیابان را می شکند ...
امسال عینک دودی و شال مدل دار سیاه به نشانه های عزادار بودن اضافه شده بود ... امسال دوربین عکاسی همه به راه بود تا جلوه های این مصیبت بزرگ را به تصویر بکشند ...
اینجا تهران است ... شب هفتم حضرت عشق(ع) ...
شب یلدا است و بساط تخمه و آجیل گرم تر از همیشه. در اتوبوس و دردانشگاه همه از بلندترین شب سال می گویند. شهری که هنوز غبار غمبار عزای برگزیده آدمیان را فروننشانده ،حالا در همهمه امشب گم شده است ...
و اهل بیت و خاندان رسول الله(ص) خسته تر از همیشه ، روبه سوی کوفه و شام ، امان از دلهای پرخون و سینه های پردرد و آه های جگرسوزشان ... اینجا تهران است ، آنجا کربلا ...
و تو بگو که این ها بی حرمتی نیست؟؟ از عاشورای ۸۸ تا عاشورای ۸۹ چقدر فاصله است؟؟ تو بگو که ما به سوی کدام مقصد تاریخی درحرکتیم؟؟
یکی از عزیزانم زیبا نوشت
«آری ای دوست! تا زمانی که بهشت ظهور نکرده است من وتو مقیم جهنمیم»
پ.ن۱ : این متن هم از ابتدا هم از انتها کوتاه شد ... چکیده ای از یک دست نوشته بود ... پیشکش!
پ.ن۲ : به اندازه یک کتاب حرف ناگفته دارم ... لبریز از درد ... این مدت که امکانش نبود پست ارسال کنم ، قلمم بر زمین نبود!! دغدغه هایم رهایم نکرد!! به خصوص درباب روز دانشجو و حواشی قابل ذکرش نوشتم اما نشد که آپ کنم.