پیش.نوشت : برای برادر شهیدم ، مصطفی احمدی روشن . . .
یادش بخیر !
کار در آن هوای گرم و فضای دم کرده سالن در آستانه سوم خرداد ماه . . .
وقتی از خستگی توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم ، سر ، بلند می کردم
روی تکه های چوبی از جنس حال و هوای خوش جبهه ها
نوشته بود :
« کسی که مشغول مجاهدت است ، حق ندارد نا امید شود چون پیروز است. »
آن روز مجاهدت نمی کردم چنان که این روزها !
امروز عرصه جهاد علمی از همیشه بیشتر تلاش می طلبد !
خون می طلبد !
پ.ن 1 : تـحـریم برای ملتی که خون جوانانش از زمین می جوشد بی معناست !
پ.ن 2 : اصلا علت قلم زدن من این است که بعضی ها مخالفت کنند ، بعضی ها موافقت کنند ، بعضی ها انتقاد کنند از شخص نویسنده ، بعضی ها عصبانی شوند ، بعضی از دوستان نزدیک هم یادگاری بنویسند ! پست قبل همچنان برجاست !
پ.ن 3 : اصلا ما آمدیم تا زخم زبان بشنویم ! تا زمان استراحت و کارمان معلوم نباشد ! تا برچسب بخوریم ! اصلا آفریده شدیم تا . . . ! می خواهم بگویم می دانم در چه میدانی پا گذاشته ام !
پ.ن 4 : معنی دقیق "گم کردن خود" را نمی دانستم تا این که چندروز پیش فهمیدم تازه بعد مدت ها خودم را پیدا کرده ام !
پ.ن 5 : قالب دریچه موجود نمی باشد ! باید بگردم طبق عهدی که بستم ، قالب پیدا کنم که روی دوشم سنگین است حالا حالاها !
پیش.نوشت : احیانا به کسی بر نخوره ! یک گفتگوی خودمانی است میان مــن با مــن !
سوار اتوبوس می شوی !
آن چهار نفرهم یک ایستگاه بعد سوار می شوند !
چادرت را سفت و سخت گرفته ای، چشمانت را به خطوط کتابت دوخته ای و گاهی حواست پرت می شود به جلسه ای که یک ساعت دیگر باید در ان روند پی گیری کارهای محوّله را گزارش بدهی !
آن ها با صدای خنده های بلندشان توجه تو و همه مسافران را جلب می کنند ! گاهی به تمسخر از معلم قدبلند و بداخلاقشان می گویند و گاهی برای تقلب در جلسه امتحانی که یک ساعت دیگر برگزار می شود ، برنامه ریزی می کنند !
هرچه می کنی نمی توانی با این سر و صدای بیخ گوشت ، فلسفه علم بخوانی و نهایتا کتاب را می بندی !
چند دختر دبیرستانی هستند ، یکی موهایش را از چپ درست کرده(!!)، یکی از راست(!!)، یکی تل براق زده(!!)، یکی گل سر قرمز(!!).
مدام بلند بلند باهم حرف می زنند و نگاهشان به بیرون اتوبوس است ! آدامس می جوند و شاد و خوشحال می خندند !
ناگهان نگاهشان به جایی دوخته می شود و در گوش هم پچ پچ می کنند ! از جا می پرند که «آقا ! نگه دار ! آقای راننده ! نگه دار! » سعی می کنند در شیشه ی در ِاتوبوس موهایشان را مرتب کنند !
راننده نگه می دارد و آن ها پیاده می شوند و در مقابل چشمان تو به سمت انتهای خیابان می روند و تو با نگاه مبهوت به انتهای خیابان و آن چندنفر و این بچه ها خیره می شوی !
* * *
انگار خیلی چیزها یادت رفته ! فلسفه علم می خوانی درحالی که واجبات دین ات را یکی در میان عمل می کنی ! رویت را محکم می گیری اما دریغ از ذره ای تاثیرگذاری ! بعضی عناوین به ژستت خیلی می آید ، بعضی ها به خاطر عقایدت چپ چپ نگاهت می کنند و بعضی دیگر دقیقا به همین دلیل ، با هزار امید و آرزو به آینده ات چشم دوخته اند !
کلی در فضای مجازی من باب ضرورت حجاب و حیا و غیرت و این ها مطلب نوشته ای و چقدر هم خواندند و بَه بَه و چَه چَه کردند ! تاریخ شهادت تک تک شهدا را از حفظی ! گفتمان انقلاب و خمینی کبیر(ره) و مردم سالاری دینی را خوب در یک مطلب 700 کلمه ای جا می دهی ! انتقاد از رسانه ملی و فلان فیلم سینمایی و سیاست گذاری فلان جا هم خوراکت است ! اصلا پای ثابت ستون فرهنگی هستی!
خب ! سوابقت که روشن است ! گویا آینده ات هم معلوم است(!!!!) دیگر نیازی نمی بینی که احیانا اگر خدا خواست یک نهی از منکری هم بکنی ! اصلا چه احتیاجی است ؟ خدای ناکرده اگر ضایعت کنند چه؟ کارهای مهم تر داری ، مثلا جلسه ، مثلا انتخابات پیش رو ، مثلا هزار دغدغه دیگر ! شاید اگر سرصحبت را با آن ها باز می کردی یکی همراه با بقیه نمی رفت ! اما خب تو که سرت شلوغ است ! فرصت این کارها را نداری!
بی خیالی آسوده تو چه نامی می تواند داشته باشد ؟ ؟ ؟
پ.ن۱ : حب نفس را اگر بریزم دور ، این غرور لعنتی را ، خیلی چیزها درست می شود !
پ.ن۲ : گفتیم برگشتنی کتاب رو می خونیم که برگشتنی اتوبوس تمثال یک مهدکودک شد !
پ.ن۳ : نمی دانم چرا بعضی ها (مثل ..) تبریک گفتن ! باری ست سنگین بر دوش ! تبریک نداره !
.
بیربط.نوشت : این روزها دارم به آنچه می خواستم و می خواهم باشم فکر می کنم و . . . وقت برای دوباره از نو بودن هست ؟
.
.
اربعین.نوشت : اَلا عباس من ! چشم تو روشن / که جای سالمی در پیکرم نیست
پیش.نوشت : فرّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم . . .
امام زین العابدین ، سیّـد السّـاجدین ، علی بن الحـسـیـن(که درودخداوند تاابد براووپدرانش باد) :
ای خدای من ! همانا تو مرا به کاری مکلف نمودی که خود برآن ، مالک تری از نفس من و قدرتت برخود من و بر توانایی انجام تکلیفم غالب است پس تو از افعال نفس من آن عمل خیری را به من عطا فرما که موجب رضایت و خشنودی تو شود و رستگاری من !
بار خدایا ! مرا طاقت سختی و مشقت و رنج نیست و صبر و شکیبایی بلا و مصیبت را ندارم و تحمل فقر و بینوایی در من نیست پس مرا از رزقم محروم مگردان و کارم را به خلق وامگذار بلکه خودت تنها حاجاتم را برآور و امورم را به عنایت خود کفایت فرما !
و به سویم به چشم مرحمت نظر فرما و در جمیع امور ناظر احوالم باش زیرا اگر کارم را به خودم واگذری محققا عاجز و درمانده می شوم و اگر کارم را به خلق واگذاری مرا بی قدر و خوار کنند و اگر کارم را به خویشانم واگذاری مرا محروم سازند و اگر عطایی دهند ، اندک و ناچیز است با منتی طولانی و سرزنش بسیار .
پس تو ای خدای من ! به فضل و کرم مرا بی نیاز گردان و به رحمت واسع خود استغنایم بخش !
خدای من ! بر محمّد و آل پاکش درود فرست و شوق و رغبت را در عمل خالص برای تو که ذخیره آخرتم شود، نصیبم گردان !
دعای بیست و دوم از صـحـیـفه
پ.ن۱ : وقتی همه چیز به اما و اگر میرسه "چنانم که مباد نصیب ، کس! "
پ.ن۲ : ساعت اتاقم نمی دانم از کی خوابیده !
روضه.نوشت : بی روضه و عزای تو برباد می روند / " آتو الزکاة" ها و " أقیموالصلاة" ها
-----------------------------------------------------
درد ِ دین داشتن یا دین ِ درد داشتن +
بخوانید ! مفید است !
پیش.نوشت : پرده بردار ز رخ ! چهره گشا ! ناز بس است / عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است
این روزها نه زبانم به حرف گشوده می شود
نه قلمم به فرسایش می غلتد
فقط فکر می کنم
خداوند چقدر ما را دوست داشت
که تو را برایمان ذخیره کرد !
پ.ن۱ : هربار که می خوانمت شرم می کنم از نوشتن، از بودن! اصلا کم می آورم ، چه می کنی؟ +
پ.ن۲ : دلگیرم از بعضی ها ! همین !
روضه.نوشت : آیا در این یـتـیـم نـوازی آشکار / در شهرتان خرابه بهتر از این نبود
. . . و امان از شـام !
پیش.نوشت : عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز . . .
امام زین العابدین ، سیّد السّاجدین ، علی بن الـحـســین -که درود خداوند تاابد برایشان باد- :
روزی چون روز حــســیـن-که درود خداوند تاباد برایشان و فرزندانشان باد- نیست ، سی هزار مرد جنگی گرداگردش ایستادند که می انگاشتند از امت اسلام هستند . هریک از آن ها با ریختن خون حـســیـن-که درود خداوند تاابد برایشان و فرزندانشان باد- می خواست به خدا تقرب جوید در حالی که امام خدا را برای آن ها متذکر می شد اما پند نگرفتند تا جایی که با سرکشی ، ظلم و دشمنی او را کشتند .
امالی ، شیخ صدوق ، صفحه ۵۷۴
روضه نوشت : طعنه سنگ به پیشانی تو جایز نیست / کوفه بر آینه ها چشم ندیدن دارد
روضه های دهه دوم ، بیش از دهه اول سوز داره .
-----------------------------------
بیربط.نوشت۱ : فرمانده است دیگر ! می گوید تصاویرحرمت شکنی های ۸۸ با تو ، نمی داند حالا تا یکی، دو هفته به حال طبیعی برنمیگردم .
بیربط.نوشت۲ : وقتی به هرکس برمی خورم از "بی معرفتی" شکایت می کنه ، حتما جایی کم میگذارم همیشه !
بیربط.نوشت۳ : چی شد که بین این همه رشته ، این و انتخاب کردم ، خودم هم موندم !البته فقط موندم پشیمون نیستم !
بیربط.نوشت۴ : افکارم که زیادی شخصی میشن ، بیشتر آزاردهنده هم میشن .